عشقخانه

گاهی:
چه ساده، به تلنگری اشک می ریزم و به نگاه گرمی لبخند. 
گاه گاهی  چه زود می شکنم  و چه ناغافل به برق امیدی جان می گیرم.
من عشق را در چاردیواری خانه می پزم و می شورم و می خرم و جابجا میکنم.
من محبت را توی ظرف های میوه می چینم و توی قوری قرمز آشپزخانه دم میکنم.
من روزی هزار بار دانه دانه  شور را با همین دست ها و پلک هایم تند و تند زیر و رو می بافم و نقشی نو می اندازم و به قامت عزیزم می کنم و قربان صدقه اش می روم
من اصلا با خیال لذت اهل خانه غذا را درون ماهتابه پیچ و تاب میدهم و مزه همه غذاهایم همانی ست که مهمان های دائمی سفره صورتی و گلدار مان تعریف ش میکنند.
من تربچه نقلی ها را به عشق اهالی این عشقخانه روی سبزی خوردن آرام و آهسته می چینم

معلمم: نیمی از روزم را با یاس و شب بوهای همسایه هایم سر میکنم
من عاشقی میکنم با صدای قهقهه اول صبح دخترکانی که بی کینه و ساده دل در سرمای زمستان و هوای برفی، در نخستین ساعات صبح ، دم آبخوری ، از خجالت هم در می آیند..
من یک زنم، با کوله باری که اگر روزی خالی از عشق شود،می میرم. 
من به عشق زنده ام...
به عشق...

پ‌ن: مدتی بود که دست به نوشتن نبرده بودم. اما خوب، عشق ست دیگر، آدم را می کشاند هر جا که دلش بخواهد...
پ‌پ‌ن: حالمان خوبست، خوبیم خدا را شکر، محتاج دعاییم و دلتنگ شما.
یا علی

سفرنامه 1


شوق رفتن بود یا هر چیز دیگر،  خوب یادم هست که سه روز مانده به سفر دائما تب داشتم. شب آخر هم تا صبح نخوابیدم

روز موعود فرا رسید ، هوای دل ابری بود و هیچ اشتیاقی به ماندن نداشتم. عزیزانم آمده بودند تا بدرقه ام کنند، مادربزرگ از زیر قرآن ردمان کرد، دستش را بوسیدم، قسمم داد که دعایش کنم.

پدر را که در آغوش گرفتم، اشک هایش سرازیر شد، دلش می خواست مراقب خودمان باشیم و همدیگر را تنها نگذاریم، اوضاع نا امن عراق دل نگرانشان کرده بود، حلالیت طلبیدم و خواستم دعا کند که با معرفت زیارت کنم.

دست مادر را بوسیدم، خیلی سفارش می کرد که مراقب خودمان باشیم، از فرصتی که خداوند در اختیارمان گذاشته خوب استفاده کنیم اما خواهشش حالم را عوض کرد...

می گفت: "زیر قبه مطهر اباعبدالله که رسیدی، سر به سجده بگذار و در یک نفس هر چه می توانی بگو بابی انت و امی"

پ‌ن:

به من نگویید کربلائی، منی  که هیچوقت زبانم در دهان نچرخید که بگویم  دلم در ابتدای سفر در ایوان نجف جاماند و به کربلا نرسید.

پ‌پ‌ن:

بیاد همه دوستان و ملتمسین دعا بودم. امیدوارم مکررا این سفر نورانی روزیِ شما بشود.

مدتی ست دستم به نوشتن نمی رود، انشاءالله بعد ها بیشتر خواهم نوشت  از خاطرات سفر.

یا علی

هوای دلم ابری ست...


بده در راه خدا، من به خدا محتاجم

من به بخشندگی آل عبا محتاجم

از قنوت سحر مادرتان جا ماندم

پسر حضرت زهرا به دعا محتاجم


مهربان كاش زهیری بغلم می كردی

من به آغوش پُر از مِهر شما محتاجم

فطرس نفس مرا گوشه ی چشمی كافی ست

با پر و بال شكسته به شفا محتاجم


شوق پرواز بده روح زمین گیر مرا

به جنون سر ایوان طلا محتاجم

دود این شهر مرا از نفس انداخته است

به هوای حرم كرببلا محتاجم

چه قدر گریه كنم تا نبری از یادم!؟

در سراشیبی قبرم به شما محتاجم


پ‌ن: سحرگاه امروز عازم عتباتیم، بزرگی کنید و حلالم کنید،

پ‌پ‌ن: دعا کنید زیارت با معرفتی نصیبم شود،نائب الزیاره همه دوستان خواهم بود، به شرط حیات انشاءالله.

دنیا چه رنگی می‌شد؟

ساعت مچی ام 7.45 دقیقه صبح را نشان می داد، نفسم داشت بند می آمد در شلوغی اتوبوس، پشت سرم یک خانوم میانسال از لحظه سوار شدن همچنان در حال غر زدن بود، عصبی شده بودم، چند بار خواستم برگردم و بگویم خانوم اگر یک نفر مثل شما هر روز با همین رویه اینجا بیاید و غر بزند کافیست برای اینکه عمر جامعه ای سیاه شود.

بیخیال شدم و با خودم گفتم شاید مشکلی دارد، اینطور خودش را تخلیه می کند،

 ولی چقدر بد است که ما آدم ها بدون توجه، آسیب ها را به دیگران منتقل میکنیم و خودمان خلاص و باصطلاح آقا فیروزِ دودکش، ملتی را به اجبار در آمپاس.

 هنوز خیلی از این افکار پرت نشده بودم که از پنجره اتوبوس چشمم افتاد به پژوی  نقره ای رنگی که در حاشیه خیابان انقلاب با سرعت نسبتا کمی در حرکت بودند و سرنشینان خودرو آقا و خانومی میانسال.

 دیری نپایید آقای راننده ترمز کرد، خیلی کوتاه اما گرم و صمیمی دست های هم را فشردند و بانو چادرش را محکم با دو دستش گرفت و رفت.

 بی اختیار ته دلم پر از شادمانی شد و بی اختیار تر لبخندی بر لبم نشست

 با خودم گفتم، اگر هرصبح با چنین صحنه هایی روزمان را آغاز می کردیم دنیا چه رنگی میشد؟

 پ‌ن: راستی: دنیای شما چه رنگی ست؟

خدا حفظت کند عزیز...

4 عصر چهارشنبه، داخلی:

چهار ساعت مانده به افطار، می روم داخل آشپزخانه، دیروز از سفر برگشته ایم و یخچال کاملا خالی است، دو سه مرحله ای خرید خانه طول می کشد، هی می رود و با یک پلاستیک پر برمی گردد و دوباره می رود.

وسائل را که می آورد من هم تند و تند جابجایشان می کنم و خدا قوت می گویم.

عرق روی پیشانی اش را که می بینم و سرخی روی گونه هایش را، با خودم می گویم کاش می شد با یک لیوان شربت عرق بهار نارنج پذیرایی اش می کردم که حالا در ماه مبارک باید صبر کنیم تا سر سفره افطار.

طبق عادت غذای سحری شب قدر را هم قبل از اذان مغرب تدارک می بینم. افطار هم که جای خود دارد.

سیب زمینی های درشت تر را جدا میکنم و یک پیاز گنده و قدری گوشت چرخ کرده از فریزر در می آورم و بلند می گویم: اگر گفتی افطار چی داریم؟ لبخندش را پنهان نمی کند و می پرسد: چی داریم؟ حرفش را قطع می کنم و می گویم کتلت. 

کم فروشی نمی کند، لبخندش تبدیل می شود به یک خنده از سرِ رضایت، با هم می خندیم.

8.5 شب چهارشنبه داخلی:

سفره افطار هم آماده ست، چای را زودتر داخل لیوان دلخواهش ریختم که معطل خنک شدنش نشود، خیارشورها را چیده ام داخل پیش دستی، نان سنگک هم تنگ دوغ و آب.

بنظرم می آید که یک چیز کم است، آهااان، خرما، خرما را فراموش کرده بودم توی لیست خرید بنویسم. روبرویش می نشینم، می خندم و می گویم با شیرینی خودت افطار کن، خرما را فراموش کردم.

گوشه گونه اش را همزمان بالا می دهد و چای را سر می کشد و این شکل خاص لبخند زدنش یعنی اینکه می خواهد بگوید مهم نیست. زیر چشمی نگاهش میکنم که ببینم از غذا خوشش آمده یا نه، اشتهایش را که می بینم مطمئن می شوم.تشکر گرمی می کند و سفره را جمع می کنم و کمکم می کند.

خوب میداند که دلم می خواهد شب قدری یک مجلس خوب و حسابی بروم، دلم نمی آید اما مستقیما بگویم، می ترسم برای سحری نرسیم، آنوقت بیشتر اذیت بشویم. خودش اصرار میکند که برویم مراسم آقای جاودان. سکوتم از سر رضایت است، لباس های مان را می پوشیم.

حالا از شدت نگرانیِ اینکه نکند دیر برسیم با کتلت های مانده از افطار سه تا لقمه درست میکنم، دو تا برای او و یکی برای خودم که اگر دیر شد سحری مختصری خورده باشیم.

مراسم تمام می شود و سریعا خودمان را به منزل می رسانیم. 

4 صبح پنجشنبه، داخلی:

از در که وارد می شوم مستقیم می روم سراغ آشپزخانه، چای را آماده می کنم و دوغ و ماست را بیرون می آورم و زیر غذا را روشن میکنم. آقای همسر هندوانه را ترجیح می دهد. با هم هندوانه می خوریم و بعد غذای سحری و کم کم دعای سحر و اذان و نماز صبح.

می روم سراغ کیفم، فراموشم شده بود که سه تا لقمه از دیشب هنوز مانده . بر می دارم و میگذارمشان داخل یخچال.

8.5 شب پنجشنبه، داخلی:

امشب افطار دعوت است. دلش نمی خواهد تنهایی برود، به اجبار من می رود، قول می گیرد از من که غذا بخورم. من تنها می مانم خانه، اما حتی حوصله آماده کردن غذا هم ندارم، به زور زیر کتری را روشن میکنم. با خودم می گویم خدا حفظ کند مردهای خانه را، حضورشان به آدم امید و دلگرمی میدهد و یک جورهایی به حرکت وادار می کند آدمی را. وقتی نیستند انگار رمق هیچ چیزی نداریم.

چشمم می افتد به لقمه های داخل یخچال، بر می دارم و دو تایش را می خورم، دلم نمی آید، سومی را می گذارم برای او توی پیش دستی، یک سیب سبز هم کنارش و منتظرش می مانم و حالا بارها با خودم زمزمه میکنم:

خرما نمی خواهد سفره ای که کنارش دلبری چون تو نشسته باشد، شیرینیِ زندگی من تویی.



مهمان سفره مرتضی علی ع، دخیل...

اپیزود اول:

شب قدر، در ازدحام مصلای امام خمینی تهران، نشسته بود پشت سرم، قرآن به سرش گرفته بود، نمی دانم چگونه زمزمه کرد الهی بالحسین اش را که مولای بی سر،  نه تنها خودش را، که تکه تکه پیکرش را خرید و ملائک در یک پرواز ناتمام مشایعتش کردند تا رضوان الهی...

اپیزود دوم:

 هنوز جنگ تمام نشده بود، رمضان المبارک سال 1367.

مادرش روزهای آخر بارداری را می گذراند، با همه دشواری های زنانه اش، روزه می گرفت و منتظر تولد چهارمین جگرگوشه اش بود.

درد زایمان که به سراغش آمد، همچنان روزه بود، می گفت: موقع زایمان ماما و پرستار از من می خواستند برای پیروزی رزمندگان اسلام دعا کنم.

مادر بین مویه ها و گریه ها بر جوان رشیدش، بارها گفت که مرتضای من با زبان روزه به دنیا آمد، پسرم از اول مجاهد بود...

پی نوشت:

این روزها خیلی تکرار می کنم خاطرات تولد مرتضی و شهادتش را.

شاید هم باید زن باشی و سرشار از احساس مادری تا مثل من صفا کنی با این رابطه معنویی دو سویه.

به خودم نهیب می زنم که باید فاطمه شد تا حسینی را بهر شهادت تربیت و مهیا کرد.

خیلی دلم برای مرتضی تنگ می شود، خیلی. 

بی شک نگاه مهربانش را مثل همیشه دریغ نخواهد کرد، مخصوصا حالا که مهمان سفره مرتضی علی ست.

دست ما را بگیر، تو که یادت و برکت حضورت، مهمان خوب سفره های افطار و سحر ما شده، 

روحت شاد مرتضی جان.

لاک تنهایی 1

حتی اگر شش هفت سالی از زندگی مشترک را پشت سر گذاشته باشی، حتی اگر برای خودت خانومی شده باشی، حتی اگر مسئولیت یک زندگی روی دوشت باشد، حتی تر اگر مثلا در قول و نگاه دیگران خانوم معلمی باشی که باید محکم و صبور و مطمئن قدم برداری و تصمیم بگیری...

گاهی دلت می خواهد مدتی طولانی توی لاک تنهایی خودت بروی و با خودت خلوت کنی و کم تر ببینی و کم تر ببینند تو را...

حالا هم دلم یک جای خیلی دور می خواهد، یک جای خیلی خیلی دور که دست کسی به من نرسد، یک جایی که آنقدر تنها باشم و غرق افکار و احساسات خودم که یادم برود پاهایم دارد از خنکای آب یخ می زند، اینقدر بنشینم روی تخت سنگ لب چشمه تا دلم برای همه تنگ شود...

یک جایی که چشم بدوزم به ماه و کم کم پلک هایم گرم شود و با صدای لطیف آب یک خوابِ آرام و راحت را تجربه کنم. دلم بوی علف و سبزه و جنگل و خاک باران خورده می خواهد، دلم اصلا تنهایی می خواهد و گم شدن در غروب مه گرفته یک جنگل...

دلم همه اینها را می خواهد، همه این ها را با هم.

پ ن 1: نه اینکه فقط من دلم برای لاک تنهایی ام تنگ شده باشد، لاکم هم دلتنگِ من شده، مطمئنم.

پ‌ن 2: ممنونم از دوستانی که در این مدت دائما جویای احوالم می شدند و با کامنت های خصوصی شون شرمنده ام کردند. برای همه این عزیزان آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.


خداحافظ عزیز...

گفتند آمده ای، اما، اربا اربا...

آهسته گویم‌ات نکند مادرت بشنود

غباری از خاکستر پیکرت به گمانم،

نشسته روی گنبد قتیل العبرات...

یا قتیل العبرات

پ‌ن 1:

من و پروانه را دیگر به شرحِ قصه حاجت نیست، حدیث هستیِ ما بشنو از ایجاز خاکستر

پ‌ن 2:

چون آخر الزمان فرا می رسد، شهادت خوبانِ امت مرا گلچین می کند. رسول اکرم ص

پ‌ن 3:

آه که چه زود رفتی و چه خوب جاودانه شدی، و چه زودتر دلتنگت شدیم مرتضی جان


شادی روح آسمانی اش صلواتی هدیه کنیم   

شهادتت مبارک...


دعای شب قدرت را فرشته ها
روی دست گرفتند و بردند تا بی نهایت
تا آسمان هفتمِ خدا

شهادتت مبارک داداش مرتضی

پ‌ن: آخرین شب قدری که با هم بودیم، از شهادت که می خواندند، داشت قالب تهی می کرد.
پ‌پ‌ن: هیچ تغییری در صدای مادرش دیده نمی شد، برای شهادت شیرش داده بود.

از داغ غمت...

آرام آرام به دور از چشمش می نویسم ، پسر ست دیگر، دلش از غمِ مادر می شکند...
چشمش می دود میان کاغذِ زیر دستم.
حالا می نویسم:
داغ فاطمیه دو جنبه دارد، جنبه ای را مردها، و جنبه ای را باید زن بود تا فهمید...
مردانه اش را نگویم که به غیرتت بر نخورد:(((
اما زنانه اش را بگویم؟!

وای بر من بهار را کُشتند
مادری باردار را کُشتند
خسته و بی پناه را کُشتند
مادری پا به ماه را کشتند...

یا غیرت الله...

عدالت یا جهالت، مساله این است...

قبول نداریم آقا، قبول نداریم این رفتار دور از انصافِ دستگاه قضا را...
شده ایم اسپند روی آتش
تحویل بگیر دستگاه محترم قضا، بس است دیگر، کمی به خودتان بیایید و فکر چاره ای باشید
جوان مردم شش ماه روانه زندان می شود:

از نظر شما به اتهامِ تبلیغ علیه نظام!
از نظر ما به جرم سهل انگاری ها و بی عدالتی های شما

امروز ها می گذرد:
اما خواهشا پاسخ دهید: شمشیر عدالت علی ع گردن شما را می زند یا#دانشطلب  ها را؟؟
حالا که دشمنان قسم خورده نظام، راست راست دارند در کوچه و خیابان راه می روند و آتشِ غضب شما دامنِ بچه های دلسوز نظام را گرفته است

پ‌ن:

ان کنتم تعقلون...

مدرسه عاشق می شود...

اپیزود اول:

دقیقا دو شب پیش که دلتنگی چنان وجودم را گرفته بود که فکر می کردم پژمرده تر از من وجود ندارد 
و صبحش که با قدم های کسل و خسته به مدرسه رفتم و احساس می کردم امروز هیچ رمقی برای انجام فعالیت های روزمره ام ندارم 

با ورودم به مدرسه و شاید  با گذشت کمتر از بیست دقیقه از حضورم در جمع بچه ها چنان آرامشی وجودم را فرا گرفت که دوباره طبع عاشقی ام گل کرد

انرژیِ بچه ها بی نظیر است، فوق العاده ست
عاشقشان هستم، با همان خنده های حتی نابجایشان...

اپیزود دوم:

تصور کنید لحظه ای که زنگ کلاس پس از بیست دقیقه ساعت تفریح به صدا در می آید
تو در سالن مدرسه بلند می گویی دخترهااا کلاااس، دبیرهاتون دارن میرن، جا می مونین هاااا

بعضی ها می دوند و هول برشان می دارد
دخترک  بدون اینکه هیچ تغییری در چشمانش ایجاد  شود، گویا اصلا نشنیده صدای مرا، گردنش را کج کرده و خیره خیره نگاه می کند کفشدوزکی را که روی انگشت سبابه اش راه می رود

عاشق این دخترانه های شان می شوم...
نوجوانی سن عجیبی ست :)

اپیزود سوم:

در مراسم صبحگاه بین تذکراتم دوباره خواهش میکنم که بچه ها ساعت تفریح در کلاس نمانید و خودتان به حیاط بیائید، صدای زنگ کلاس را هم که شنیدید بروید سر کلاس، پیش از ورود دبیران...

حرفم را با این مثال شروع میکنم:
قابل توجه اون دسته از دانش آموزانی که ساعت تفریح باید بغلشون کنیم بیاریمشون پایین...

حالا صدای خنده بچه ها و من می شکند فضای سنگین معلم و شاگردی را

مدرسه عاشق می شود...

معنای زندگی ام باش...

برای خودش شخصیتی هست، مدرکی، کلاسی، جایگاهی...
حالا سی چهل روز از فوت پدرش می گذرد، سعی میکنم بفهمم حالِ سوگوارش را، اما در این حد نمی توانم.
چنان از این اتفاق بهم ریخته که زندگی اش دگرگون شده، تنم می لرزد، استغفرالله روایت کردنش هم برایم سخت ست، کفر می گوید و نسبتِ ظالم به ذات پاک خداوند می دهد که مرگ برای پدرِ هفتاد و پنج ساله اش زود بود و حیف.

کمی اینطرف تر بیاد مامانی می افتم، پیر زن بیسوادی که زیر دست نامادری بزرگ شده و بقول خودش وقتی عروس شد و به خانه پدر بزرگم آمد تازه اولّ خوشبختی اش بود.
خبر شهادت دایی ابراهیم را که آوردند، یک جمله گفت: امانت خدا بود، خودش پس گرفت، فدایِ سرِ علی اکبر امام حسین ع،هنوز هم با روضه علی اکبر از حال می رود، لحظات تحویل سالِ نو را کنار مزار فرزند شهیدش می نشیند و اشک می ریزد. بعد از بیست و نه سال منتظرست
امّا راضی به رضای حق تعالی...

این واژه های تلخ و شیرین در ذهنم رژه می روند، با خودم می گویم واقعا چه چیزی یک زن بیسواد را چنین محکم و سر پا چون کوه نگه می دارد که سی سال چشم انتظاری را صبوری  کند در حالی که مصیبت، دیگری را در کمتر از چهل روز از پا در می آورد؟!

پ ن 1: می گردم دنبالِ *معنا‌های* قشنگ زندگی ام، همان دلائل و بهانه هایی که زندگی ام را بر اساس آن ها ساخته ام، همان هایی که در اوج اضطرار و تنهایی و سختی، درونِ قلبم را روشن نگه می دارد.

پ‌ ن 2: معنای قشنگ زندگی ام باش...

پ ن 3: مدتی حضورم در مجاز آباد کمرنگ بود، درگیر دنیا و دردسرهایش بودم، ممنونم از دوستانی که با کامنت های خصوصی شان، مرا شرمنده محبت خود کردند. دعا گو بودم و بیاد تان.

پ ن 4: سوم اسفند،بیست و نهمین سالگرد شهادت دایی عزیزم هست، شادی روح همه شهدا صلواتی هدیه کنیم...

یا علی

درسی برای همه...


اساسا بعنوان یک معلم، و یا یک شهروند، این روحیه مطالبه گری و تفکر نقادانه را می پسندم،
تمام تلاشم هم اینست که به دانش آموزانم یاد بدهم که اینگونه باشند.
اما در کنار این حرف ها همیشه این را هم تذکر میدهم به خودم و بچه ها که :
الاعمال بالنیات
اگر می خواهید کلام شما نافذ و موثر باشد، اول باید ببینید که چقدر نیت تان خالص و صاف و برای رضایت خداوند ست.
 محضر بسیاری از بزرگوارانی که در پست های متعدد موضوعاتی را نشانه می گیرند و نوت می زنند و در سایت های شان اخبارگوناگون را منعکس می کنند هم ارادت  ویژه ای دارم و خدا قوت عرض میکنم...
اما بعضی ها متاسفانه فرق بین نقد کردن و بی ادبی کردن را نفهمیده اند.

پ‌ن:

بهتر است بفهمیم که بین انتقادِ سازنده و حرف های رکیک و زننده، از حیثِ نیت و نتیجه، تفاوت از زمین تا آسمان ست...
فافهم...

نذر بی بی رقیه س...

چقدر این روزها بزرگتر شدند، راست میگویند که مصیبت زودتر آدم را بزرگ میکند.

از جان مایه می‌گذارند شیر پاک خورده ها، باورشان شده که عزادارند.

در و دیوار مدرسه را پر کردند از سیاهه های عزا، پر از پرچم های سبز، گذاشته ام به حالِ خودشان باشند، هر طور که دلشان میخواهد کنیزی کنند.

ورودیِ نمازخانه نوشته اند: به مجلس عزای اباعبدالله خوش آمدید.

نظرِ خودشان‌ هست که کنار آبخوری بنویسند "شیعتی مهما شربتم..."

دوست دارند کنارِ خیمه عزایشان گهواره‌ای بگذارند بیادِ کوچکترین سرباز کربلا.

خودشان نذری های بچه‌های دیگر را هم جمع می کنند.

 پیشنهاد می‌دهند که پذیراییِ هر روزِ مدرسه ساده باشد، مثل نان و پنیر و چای.

هر روز صبح یک ساعت زودتر از روزهای دیگر می آیند تا قبل از شروع کلاس در نمازخانه عاشورا بخوانند و عزاداری کنند و بساطِ چایِ روضه را فراهم کنند...

یقین دارم که از عمقِ جانشان می‌گویند "یا لیتنا کنّا معک"...

پ‌ن:

با خودم زمزمه میکنم:

 همین نگاهِ آقا کافی‌ست تا هدایت شوند،

 اصلا رقیه حسین ع کفایت میکند این کنیزهای بی ادعا و کوچک‌ اهل بیت را...

یک نفس با ما نشستی...

ساده و صمیمی، شیرین تر از شیرینی ها و شکلات های روز عید مان...

قیمتی تر از سکه و اسکناس هایی که پیچیده ایم برای مهمان های غدیرمان و زلال تر از بارانی که دیشب سخت بارید و بارید و بارید...

از گوشه چشم هایمان هم نگویم که هر بار با مرور خاطراتِ بانوی مهمان، خیس از اشک میشد و نگاهش که به دخترک می افتاد دوباره امید در دل جوانه می زد و لبخند به لب ها می نشست.

مهمان های عزیزی که به زبان شیرینِ خودشان،

آمده بودند دیدنِ سید، می خواستند  شبِ عید سادات، از نورِ سادات بهره بگیرند.

شاید ندانستند که شمیمِ حضور شهید عزیزشان، پربرکت ترین، دلگویه های همسر بزرگوارش، گرانبهاترین و طنازی های آرمیتای کوچک، شیرین ترین عیدیِ خانه سادات شد...

پ‌ن:

آرمیتای عزیز و مادر بزرگوارش اولین مهمان عید غدیرِ امسال ما بودند،  بهانه قشنگی که پس از مدتی بِـِـ ـ رَنج مان سویی بگیرد و بروز شود.

عید بر همه شما مبارک.


اولین زیارت...

به روایت مادرم:

 فقط یک ماه از شهادت دایی ات گذشته بود که متوجه شدم تو در راهی،  توی دلم جا خوش کرده بودی.

گرچه آنروزها پر از التهاب و دلواپسی بود،اما احساسِ تولد نوزاد جدید، کمی از دردهای یک خانواده که تازه جوان از دست داده بودند را تسلی میداد.

سال جدید هم در راه بود. هر چه فکر کردیم دیدیم لحظه تحویل سال چیزی بیشتر از زیارت امام رئوف، برایمان خواستنی و آرامش بخش نخواهد بود...
بهار سال شصت و سه  را در جوار حرم ثامن الحجج سر کردیم...
در حقیقت اولین سفرت همان زمان بود.

حالا:
دلم برای اولین زیارتم خیلی تنگ میشود

کاش هر بار که به دیدارت می آیم، همانقدر پاک و خالص باشم...

پ‌ن:

حسادتم را به عشقم ببخش، فقط لحظه‌ای، لحظه ای استراحت كن، جارويت را به من بده آقاي خادم...


به قیمتِ عزت!

(الف)
 خانمِ ارباب رجوع، چنان خود را در موضع ضعف می بیند که گویی عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا او را خار و خفیف و ضعیف کنند و چوب لایِ چرخِِ کارش بگذارند...

بقول خودش فریاد تظلم خواهی بلند کرده و میخواهد حقّ خود را بستاند، حالا بماند که با کولی بازی و پرده دری و بی ادبی دارد فقط یک جور مظلوم نماییِ جنسیتی در می آورد
 بقول خودش بدنبال حقی‌ست که عمری در دست مردان جامعه اش بوده و او بی نصیب مانده بود و مظلوم.
و من متحیر از بینش و کلام و رفتار و شیوه طرح مشکلش، فقط نگاهش میکنم.


(ب)
حالا باز هم بیاییم از این ترکیبِ نامانوس استفاده کنیم که "ظلم تاریخی" در حقِ زنان شده؟

چه فرقی میکند؟!
اصلا ظلم تاریخی یعنی چه؟! وقتی که در طول تاریخ به آنهمه انسانِ بینوا ، مرد و زن، سیاه و سفید و زرد، با هزار و یک اقلیت و مذهب ظلم شده ست!

وقتی عدالتِ به معنایِ تام‌ش هیچگاه برقرار نشده‌ست

و شاید عجیب تر:
مادامی که انسان خودش هم درحقّ خودش ظلم میکند
ظلمت نفسی...

‍‌(پ) نوشت:
پرت میشوم به همه آن روزهایی که بجای قاضی کردنِ کلاه خودم، دیگران را مقصر نرسیدن ها و نتوانستن هایم کردم...

و به همه آن روزهایی که ندانسته و ناخواسته ظلمی در حقِّ دیگران کردم و هزار و یک ظلم دیگری که اصلا به چشممان نمی آید و به ذهنمان نیز خطور نمی‌کند.

دلنوشت:
دغدغه این روزهایم شده همین:
کاش بانوانِ ما از درون احساسِ ضعف نکنند...
چرا که اگر همان زنِ مسلمانی باشند که اسلام خواسته، نه تنها ضعیف نیستند، بلکه عزیزند.
و مردی نیز به خود اجازه جسارت به آنان را نخواهد داد.
استثنائات هم به جای خود.
یا حق

دنیاست دیگر...

این روزها دغدغه اصلی ما شده تنظیم روابط میان فردی.
وشاید این "حکایت روزهای بیچارگی و دلتنگیِ ماست و روزهای بی‌فکریِ دیگران".

خدایا هدایتمان کن:
نکند روزی، بی فکری های ما، روزهای بیچارگیِ و دلتنگیِ دیگران بشود
ما، همه اشتباه میکنیم.

پ‌ن:
تحمل دنیا و دلتنگی هایش، وقتی تو باشی راحت تر ست.
اما تو غصه نخور، من خودم غصه ات را می خورم.

پ‌‌پ‌ن:
نوشتم که بدانید حتی اگر زن و شوهری عاشق و دلباخته هم باشید، خیلی وقت ها دنیا و ما وقع‌اش دلتنگتان میکند، حرف دیگران غمگینتان میکند، باید مراقب باشید تا رابطه دونفره تان، خدایی ناکرده رنگ تیرگی نگیرد، باقی همه اش میگذرد...
دنیاست دیگر، خاصیتش همین‌ست.

دغدغه تعطیل...


غروب شمال، هوا ملس و به قول دوستان دو نفره،
توی ماشین نشستی کنار محبوب، خیابان های چالوس را می گردید...

 شاید حالا دیگر وقت آن است که دلت به این چند روز سفر خوش باشد و صفا کنی و فراموش کنی که دود و دمِ تهران داشت خفه ات میکرد...
حالا فرصت خوبی ست که با هم نظاره کنید آبیِ دریا را و لذت ببرید.
خوش باشید و گل بگویید و گل بشنوید که ناگهان:

بیلبورد تبلیغاتی روبرویت خودنمایی میکند، چشمهایت گرد میشود از تعجب، تا تهِ دلت می سوزد از جهالت بعضی ها، با صدای بلند می گویی آخر مهد کودکِ شبانه روزی دیگر چه صیغه ای ست؟؟!!

به خودم می آیم می بینم که کلا مسیر صحبت های خودمانیِ مان منحرف شده، اصلا فراموش کرده بودم که  آمده بودیم تنها بگردیم و دلی به دریا بزنیم.
بگذریم:
اصلا دغدغه که تعطیل نمیشود!!!

پ‌ن:
بی مسئولیتیِ والدین، عارضه جدید فرزندان امروز ماست. همان فرزندانی که قرار است آینده ساز جامعه مان باشند.
کاش جدی بگیریم.

ه مثل همدلی...


شاید هم مشکل بانوان ما از اونجایی شروع شد که تصور کردند باید برای رسیدن به حق و حقوقشون،

بجای همدلی، فریاد تظلّم خواهی بلند کنن...

خواهر من :
کلید خواسته های تو در قلب همسرت هست
آنجا را جستجو کن

پ.ن:

در زندگی دنبال عزت باشیم، نه قدرت. عزیز که شدیم. قدرت را هم به ما خواهند سپرد.

بعد نوشت:

این روزها دلم از کج فهمی خیلی ها گرفته، غریبه و آشنا هم ندارد.

التماس دعا

رویای خوشبختی

ساعت مچی را می بندم، چادر را به سر میکنم و کیف را از روی کاناپه برمیدارم، نگاهی به ساعت می اندازم و از خانه می زنم بیرون. تاکسی جلوی پایم ترمز میکند، سریع می نشینم داخل ماشین، نگاهی به ساعت می اندازم، ساعت هشت و ده دقیقه را نشان میدهد.

گرما کلافه ام میکند،حدود ساعت 9.5 میرسم مدرسه، کارهای اداری ام را انجام میدهم، کم کم از همکارها خداحافظی میکنم و به سمت بهزیستی میروم، از خرداد که تعطیل شدم دیگر ندیدمش، دلم هم برایش تنگ شده حسابی...جلوی درب بهزیستی میرسم، مانع از وارد کردن بسته ای که در دست دارم به داخل ساخنمان می شوند،

میگویم معلمش هستم، و شما نمیتوانید این بسته را ببینید، لطف بفرمایید یکی از خانوم ها را خبر کنید بیایند دم در،کارت شناسایی ام را می خواهند، نشان میدهم و موبایل را هم از من تحویل می گیرند، وارد دفتر مددکار اجتماعی میشوم، احوال هاجر را می پرسم و خواهر کوچکترش را...

قدری با هم صحبت میکنیم. از او راضی هستند، از خواهر کوچکش هم. ازنگرانی هایم با خانوم مددکار صحبت میکنم. از آینده ای که نمیدانم، نهایتا سکوتی طولانی میکنیم...
با بغضی پنهان شده میگویم، خدا بزرگ است، خودش حمایت میکند انشاءالله...

از دفتر بیرون می آیم و به سمت خوابگاه میروم، خواهر کوچک هاجر را می بینم، سلام میکنم، به من میگوید خانوم مشاور، می خندم به رویش، حالش را می پرسم و با هم میرویم که هاجر را ببینیم.داخل اتاق می شویم، چشمش که به من می افتد از جایش بلند میشود.دخترکِ آرام و معصومی که هیچوقت اندوه درون قلبش را بروز نداد و ندیدم...


 با هم می نشینیم لبه تخت. حالش را که می پرسم، میگوید تشنه ام.تازه یادم می آید، چقدر تشنه ام،
ابراز تشنگی میکنم و با هم می زنیم زیر خنده.کمی با هم صحبت میکنیم. متوجه می شوم که هر دو خواهر روزه اند. لبخندی از روی رضایت به لبم می نشیند. یک لحظه بیاد همه نگرانی هایم می افتم، غم و غصه هایی که این مدت ذهنم را درگیر خودش کرده بود.

چشم بهم می زنم یک ساعت گذشته، باید بروم، قول داده ام. کم کم خودم را جمع و جور میکنم، از بچه ها خداحافظی میکنم. چشمهایم داغ می شوند از اشک، در راه دائما با خود زمزمه میکنم...

خانه اش خراب آنکه تو را خوشبخت نخواست...

پ. ن:
 حدود هشت ماه پیش پدرو مادر هاجر توسط مامورینِ قانون به جرم بی بند و باری، اعتیاد و عدم صلاحیت فرزند پروریِ،دستگیر شده اند، دخترک از نعمت حضور در کنار خانواده محروم و طی حکم دادستانی محترم با خواهر کوچکترش به بهزیستی منتقل شد.

دل نوشت :

گرچه به قدرت خداوند اعتقاد و اعتماد دارم، امّا ملتمسانه خواهش میکنم، در لیالیِ قدر، از خداوند عاقبت بخیری برای این دختر معصوم و همه دختران و پسرانی که سرنوشتی اینچنین دارند بخواهید...

دعا کنید مقدّراتشان سرشار از خیر و رحمت و برکت باشد.

جامه آسمانی...

وضو می گیرم
به ظرف آب هفت بار انا انزلناه میخوانم
رو به قبله می ایستم
پارچه مشکی را روی زمین پهن میکنم
چند قطره از آن آب متبرک را می پاشم به روی پارچه

بسم الله میگویم و برش میزنم...
این جامه آسمانی را...

پی نوشت:

مدتیست نامش را گذاشته ام "درع الحصین"، چادرم را میگویم...

خرما با طعم حرم...


شرم قصور، قدرت شكر حضورت را از من سلب كرده ارباب!

چگونه شرمنده نباشم كه من مدام سايه نشين اين رأفت رحيمانه‌ات نمي‌مانم

اي تجلي مُدرك الهاربين،

و تو بازهم اين غافل گريز پا را در آغوش مهربانت جای میدهی ...

از فيض فضل و احسانت، خاص و عام و مطيع و عاصي را خشنود مي‌سازي،

چگونه شكر توانم كرد كه قبل از آنكه من جوياي تو باشم تو با ابر رحمتت سايه بر سر من فكندي تا كوير خسته دلم را از نزول احسانت جانی تازه بخشي.

مرا آن ميهمان دائم كن، كه تو از بودن با من راضي باشي.

پی نوشت1:

بارقه های حضور در میهمانی سی روزه ات، امید و طمع بارش برکات الهی ات را برایم افزون میسازد
تو بخواه كه من چتري زيرِ اين باران نگيرم
می خواهم سیراب شوم خدا...

پی نوشت 2:

مهمان خوان کرم شمس الشموسیم، لایق باشیم نائب الزیاره خواهیم بود انشاءالله.

پی نوشت 3:

خرما با طعم حرم شیرین تر است.

التماس دعا

 

 

بدتر از فقر...

برداشت اول:
نشسته ایم باصطلاح در جمع زنانه مان.
بی حوصله ام...
به اعصابم به شدت فشار می آید وقتی می بینم سه ساعت از صرف شام گذشته و همچنان بحث شیرین خرید و لباسِ مارک و این حرف های بنظرم مزخرف تمام نشده ست...
از جمع های مردانه بعضا بخاطربی توجهی شان به این مسائل سطحی بیشتر خوشم می آید...
خسته می شوم وقتی کاش های زندگی بعضی ها تمامی ندارد.

برداشت دو:
دائما می آید کنار مادرش و از او خواهشی میکند،
مادرجوان هم با یک غر و نق و گاهی هم عصبانیت و احیانا یکی دو بار هم بی تفاوتی، خواسته کودکش را در نطفه خفه میکند.
چشمانت تا اینجا فقط گرد شده است...
 دردناک ترین قسمت ماجرا دقیقا همان قسمتی ست که زن در پاسخ بستگانش کودکش را نشان میدهد و با یک جمله، بیرحمانه او را بعنوان مسبب همه گرفتاری ها و بدبختی هایش معرفی میکند.
حالم بد شد از جمله: "از وقتی این آمد"...

و من اما با خودم میگویم:
خدایا! نخواه کودکی در فقر والدینش بسوزد.
چه فرقی میکند؟ فقر مالی یا فرهنگی
قربانی این بی خبری همین بچه های معصوم اند.

عقربه های ساعت...

  کند و لنگان لنگان در حرکتند

این بیخیال موجودات، عمریست تبانی کرده اند،

چه خبر دارند از دل من اما؟

چه می فهمند که، حال منتظر خراب است؟!

خوبِ من:

امشب تا سحر دعای صحت زمزمه میکنم برایت،

 اشک هایم را در آغوش بادبادک های خیالم به سویت پر میدهم.

تا ببینی بی تو چه ها کشیده ام.

پ.ن:

برکت دانه های *بِـ ـ رَنج* از وجود شماست،

زمین را در التهاب غیبتت بیش از این نسوزان مولای خوبیها

فصل درو رسید، بیا ای انتهای طراوت شالیزارها.

منتظریم آقا...


بعد نوشت:عید بر عاشقان مبارک باد.


اهل دل دانند...

خوش به حالِ اونی که وقتی داری از یک تا چهل میشمری...
سه بار شمرده میشه

اهل دل دانند.

پ.ن:
غبطه میخورم به احوال بعضی ها...

باور کن...

تب کرده بودم، می سوختم...
بابا دست هایم را گرفت و خوب یادم هست آنشب دائما پاشویه ام میکرد و اینطور با من حرف میزد:

"کاش من به جات مریض میشدم بابا"

باور داشتم که این احساس قشنگ پدرانه اش بود، نه یک اغراقِ فانتزی.

باور داشتم.


پ.ن:
بیقراری هایت، دردهایت، خستگی هایت، برای من...باور کن احساسم را.

پ.پ.ن:

همه ناگفته هایت را باور دارم، همه باورِ من.

تقویم زندگی ام...

چند روز بعد از خواستگاری بنده حقیر، مطلع شدیم این دیالوگ بین دو تا از همسایه ها ردو بدل شده:
الف: "فکر میکنم جمعه خواستگاری دخترِ آقای حقی بود"
ب: چطور؟
الف: آخه صدای صلوات میومد از خونه شون.

(امشب دمِ خونه مون عروسیه، متاسفانه از عصر سر درد گرفتم از صدای آهنگشون)


پ.ن :
هنوزم که به تقویم زندگی مون نگاه میکنم:
خوشحالم از اینکه، میلاد حضرت زینب س با هم آشنا شدیم،  میلاد حضرت زهرا رسما به عقد
هم دراومدیم.، میلاد حضرت رسول ص هم زندگی مشترکمون رو زیر یک سقف شروع کردیم

پ.پ.ن:

قدر جوونی و زندگی مون رو بدونیم،

 پیمانی رو که میشه با حلال خدا شروع کرد و با همین اسباب معنوی بیمه اش کرد، چرا این جشن آسمانی رو با گناه آلوده کنیم؟

از زنانه هایم...

 سر کار که می روی همه روزهایت شبیه به هم هستند، همه روزهایت.
 دل نگرانی های مکرر و هر روزه، غصه ترافیک و راه و دیر و زود رسیدن.
دغدغه انتخاب غذای امشب و فردا، غصه اینکه غذایی که برای همسرت آماده کرده ای، با آنهمه خستگی و خوابآلودگی، اصلا مقبولش می افتد یا نه  نیز مضاف می شود.
فکر اینکه چقدر به او و نیازهایش رسیدگی کرده ای، اصلا از تو راضی هست یا نه؟ اصلا در کنار تو با اینهمه خستگی ها و برو بیاهایت احساس آرامش میکند؟

گاه آنقدر خسته ای که توی دلت میگویی کاش وقتی رسیدم خانه خواب باشد، یا سر کار باشد هنوز.
استراحتی کنم و تجدید قوایی...
بعد با خودت می گویی، دیوونه شدی دختر؟ لذت دیدار بعد از یک روز سخت را بخاطر خستگی از دست نده... خستگی هم فراموش میشود.
در همین افکار غرق شده ای که میرسی جلوی در خانه، حالا ته دلت خداخدا میکنی که زودتر از تو رسیده باشد... در را باز میکنی و چراغ روشن خانه را که می بینی بلند *سلام* میکنی...
به طرفت که می آید، به رویت که لبخند میزند، خستگی یک روز سختِ کاری با آنهمه مراجعین پر مشکل و افسرده از وجودت رخت بر می بندد.
 به رویت که می خندد یادت می افتد که از صبح نخندیده ای...
یا هم می خندید، برای هم، به زندگی...

پ.ن 1:
یک روز از لذت بیشمارِ حضورم در خانه هم خواهم نوشت.

پ.ن 2:
 به خانه داری عشق می ورزم، کاربیرون را با همه سختی هایش دوست دارم، اما تا آنجا که فراموش نکنم  همه آن صفات و القابی که بیرون خانه با آن شناخته شده ام، برچسبی کاغذی ست...
من بانوی این خانه ام، باید آرامش را مهمان چار دیواریِ دونفره مان کنم.