اثر پروانه ای...
وارد
کلاس می شوی...
با
یک صحنه نسبتا تکان دهنده مواجه می شوی.
خنده
ات می گیرد، ریز ریز می خندی.
احوالپرسی
اول صبح با بچه ها هم پروژه ای ست برای خودش.
طبق معمول هنوز بعضی ها روی میز ولوو هستند و خواب آلوده...
یکی
از تکه کلام های مرسوم بین خودشان را استفاده میکنم...
کلاس
از خنده منفجر می شود:)
حالا
کم کم سرها از روی میز بلند می شود و انگار دارند شارژ می شوند...
از
بین شان رد می شوم و با ایماه و اشاره به سرآستین هایشان، با تعجب می پرسم:
بچه
ها؟ قضیه این آستین های شما چیه؟!
( آستین بلوز اکثر بچه ها از زیر روپوش فرم مدرسه شون بیرون اومده بود، رنگ و وارنگ)
تقریبا یکصدا به آستین خودم اشاره کردند... نگاهی به دست هایم انداختم، بی اختیار خندیدم، راست میگفتند، سر آستین خودم هم بیرون بود:)
با خنده گفتم: ولی بچه ها، آستین پالتوی
من کوتاه تر از بلوزم هست :) بدون برنامه ریزی.
با
همان خنده های عمیق از ته دلشان، تو گویی انگار هیچ غصه ای ندارند و هیچ غم و
اندوهی میگویند:
خوب ما همممم...
پ.ن:
بگوشم
رسیده بود که یکی از همکاران محترم سر کلاس درس به بچه ها گفته که من بچه نمیارم،
اصلا فرزند نمیخوام چون نمیخوام تو این مملکت بزرگ بشه…
و یادم
از همکاری اومد که چادر سیاه عربی اش بین بچه ها دست به دست گشت، تا همه از همون
شکل چادر برای خودشون بدوزند.
گاهی رفتارهای کوچک ما تاثیراتی بس بزرگ دارند که خودمان هم شاید بی خبر باشیم...
گرچه روئیدن و بالندگی، مطلوب تمامی خلائق است، اما این مهم ممکن نیست مگر با مشقت.