به قیمتِ عزت!

(الف)
 خانمِ ارباب رجوع، چنان خود را در موضع ضعف می بیند که گویی عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا او را خار و خفیف و ضعیف کنند و چوب لایِ چرخِِ کارش بگذارند...

بقول خودش فریاد تظلم خواهی بلند کرده و میخواهد حقّ خود را بستاند، حالا بماند که با کولی بازی و پرده دری و بی ادبی دارد فقط یک جور مظلوم نماییِ جنسیتی در می آورد
 بقول خودش بدنبال حقی‌ست که عمری در دست مردان جامعه اش بوده و او بی نصیب مانده بود و مظلوم.
و من متحیر از بینش و کلام و رفتار و شیوه طرح مشکلش، فقط نگاهش میکنم.


(ب)
حالا باز هم بیاییم از این ترکیبِ نامانوس استفاده کنیم که "ظلم تاریخی" در حقِ زنان شده؟

چه فرقی میکند؟!
اصلا ظلم تاریخی یعنی چه؟! وقتی که در طول تاریخ به آنهمه انسانِ بینوا ، مرد و زن، سیاه و سفید و زرد، با هزار و یک اقلیت و مذهب ظلم شده ست!

وقتی عدالتِ به معنایِ تام‌ش هیچگاه برقرار نشده‌ست

و شاید عجیب تر:
مادامی که انسان خودش هم درحقّ خودش ظلم میکند
ظلمت نفسی...

‍‌(پ) نوشت:
پرت میشوم به همه آن روزهایی که بجای قاضی کردنِ کلاه خودم، دیگران را مقصر نرسیدن ها و نتوانستن هایم کردم...

و به همه آن روزهایی که ندانسته و ناخواسته ظلمی در حقِّ دیگران کردم و هزار و یک ظلم دیگری که اصلا به چشممان نمی آید و به ذهنمان نیز خطور نمی‌کند.

دلنوشت:
دغدغه این روزهایم شده همین:
کاش بانوانِ ما از درون احساسِ ضعف نکنند...
چرا که اگر همان زنِ مسلمانی باشند که اسلام خواسته، نه تنها ضعیف نیستند، بلکه عزیزند.
و مردی نیز به خود اجازه جسارت به آنان را نخواهد داد.
استثنائات هم به جای خود.
یا حق

دنیاست دیگر...

این روزها دغدغه اصلی ما شده تنظیم روابط میان فردی.
وشاید این "حکایت روزهای بیچارگی و دلتنگیِ ماست و روزهای بی‌فکریِ دیگران".

خدایا هدایتمان کن:
نکند روزی، بی فکری های ما، روزهای بیچارگیِ و دلتنگیِ دیگران بشود
ما، همه اشتباه میکنیم.

پ‌ن:
تحمل دنیا و دلتنگی هایش، وقتی تو باشی راحت تر ست.
اما تو غصه نخور، من خودم غصه ات را می خورم.

پ‌‌پ‌ن:
نوشتم که بدانید حتی اگر زن و شوهری عاشق و دلباخته هم باشید، خیلی وقت ها دنیا و ما وقع‌اش دلتنگتان میکند، حرف دیگران غمگینتان میکند، باید مراقب باشید تا رابطه دونفره تان، خدایی ناکرده رنگ تیرگی نگیرد، باقی همه اش میگذرد...
دنیاست دیگر، خاصیتش همین‌ست.

دغدغه تعطیل...


غروب شمال، هوا ملس و به قول دوستان دو نفره،
توی ماشین نشستی کنار محبوب، خیابان های چالوس را می گردید...

 شاید حالا دیگر وقت آن است که دلت به این چند روز سفر خوش باشد و صفا کنی و فراموش کنی که دود و دمِ تهران داشت خفه ات میکرد...
حالا فرصت خوبی ست که با هم نظاره کنید آبیِ دریا را و لذت ببرید.
خوش باشید و گل بگویید و گل بشنوید که ناگهان:

بیلبورد تبلیغاتی روبرویت خودنمایی میکند، چشمهایت گرد میشود از تعجب، تا تهِ دلت می سوزد از جهالت بعضی ها، با صدای بلند می گویی آخر مهد کودکِ شبانه روزی دیگر چه صیغه ای ست؟؟!!

به خودم می آیم می بینم که کلا مسیر صحبت های خودمانیِ مان منحرف شده، اصلا فراموش کرده بودم که  آمده بودیم تنها بگردیم و دلی به دریا بزنیم.
بگذریم:
اصلا دغدغه که تعطیل نمیشود!!!

پ‌ن:
بی مسئولیتیِ والدین، عارضه جدید فرزندان امروز ماست. همان فرزندانی که قرار است آینده ساز جامعه مان باشند.
کاش جدی بگیریم.