تو را میخواهم


از من تا تو که راهی نیست

فاصله ای ست به طولِ من تا من ...

و در این ازدحام تنهایی...

من ، این من را بر نمی تابم!


پ ن :
من تو را میخواهم، آغوش همواره گشوده تو را، خدااا...

شرمِ بهار...


نامه ها رو می نویسم...
تحویل معاون اجرائی میدم، توی دفتر اندیکاتور ثبت میشه، مهر و امضاء میکنم، میزارمشون توی پاکت...
با دو تا نامه راهی کلاس میشم،
از دبیر اجازه می گیرم، زهرا رو صدا میزنم...

با نگرانی میگه اتفاقی افتاده خانوم؟؟

میگم: نه عزیزم، بیا بیرون باهات کار دارم
از کلاس میاد بیرون، نامه رو بهش میدم.

 نامه به دست بر میگرده  بدون اینکه حرفی بزنه.


میرم کلاس بعدی ...
مبینا رو صدا میزنم...
میاد بیرون... نامه رو ندیده و باز نکرده، با خجالت و دستپاچگی میگه :

*خانوم من لباس عید نمیخوام*


تلخ نوشت:
عید را دوست ندارم، بخاطر این درد هایش.

بعد نوشت:

امیدوارم،  به اندیشه و همت غیور مردانی که آرمانشان، عدالت خواهی و عدالتجویی ست.