الیه راجعون...
یک به یک از سالن امتحان خارج می شوند، انگار دنیا را به آن ها داده اند، مسرورند از فرا رسیدن تابستان.
لبخند های گرم بچه ها را دوست دارم، مخصوصا که با چیزهای به ظاهر کوچک هم
شاد می شوند و در لحظه همه غم و غصه هایشان را فراموش میکنند.
در حال زندگی میکنند، مثل ما بزرگترها پر توقع و سیری ناپذیر نیستند. قانع و ساده اند و صمیمی.
از راه پله آهسته بالا می رفتم که چند نفر از بچه ها دفتر به دست آمدند کنارم و تقاضای نوشتن کردند...
بخودم که آمدم دیدم 20 نفری دورم جمع شده اند،
غیبت این روزهای اخیر من در مدرسه موجب شده بود صفحه مشاور خالی بماند و حالا نوبت من بود که بنویسم.
بیاد نوجوانی خودم افتادم، بیاد همه آنچه از تلخ و شیرین زندگی پشت سر گذاشتم...
یاد عمری که مثل برق و باد گذشت و حالا حسرتش را میخورم.
عمری که ای کاش بهتر از این از ساعت و دقیقه اش بهره می جستم، استفاده می کردم ، خودسازی میکردم.
حیف که کوتاه است، خیلی کوتاه، خیلی ناگهانی، آنقدر که شاید حتی فرصت نکنی روی تخت بیمارستان،
آخرین ذکر لاحول و لا... را کامل زمزمه کنی. به عجزت که فکر میکنی همه واژه ها می شوند اشک و از گوشه چشمانت سرازیر می شوند.
نفس به سینه ات می رسد و نمیتوانی جز واژه حلالم کن حرف دیگری را به عزیز ترین ات بگویی...
(فلولا اذا بلغت الحلقوم) واقعه83
تو به خوابی می روی که اگر بیدار نمیشدی نمی فهمیدی مُردی...
مرگ در آغوش ماست، باور کنیم.
بعد نوشت 1:
برای همه بچه ها اینگونه نوشتم:
*إلهی و قد افنیت عمری فی شرة السهو عنک، و ابلیت شبابی فی سکرة التباعد منک*
فرازی از مناجات شعبانیه
بعد نوشت 2:
ّبِـ ـرَنج یکساله شد.
بعد نوشت 3:
حس قشنگی ست که هزار و یکصد و شصت دختر داشته باشی.
گرچه روئیدن و بالندگی، مطلوب تمامی خلائق است، اما این مهم ممکن نیست مگر با مشقت.