رویای خوشبختی
ساعت مچی را می بندم، چادر را به سر میکنم و کیف را از روی کاناپه برمیدارم، نگاهی به ساعت می اندازم و از خانه می زنم بیرون. تاکسی جلوی پایم ترمز میکند، سریع می نشینم داخل ماشین، نگاهی به ساعت می اندازم، ساعت هشت و ده دقیقه را نشان میدهد.
گرما کلافه ام میکند،حدود ساعت 9.5 میرسم مدرسه، کارهای اداری ام را انجام میدهم، کم کم از همکارها خداحافظی میکنم و به سمت بهزیستی میروم، از خرداد که تعطیل شدم دیگر ندیدمش، دلم هم برایش تنگ شده حسابی...جلوی درب بهزیستی میرسم، مانع از وارد کردن بسته ای که در دست دارم به داخل ساخنمان می شوند،
میگویم معلمش هستم، و شما نمیتوانید این بسته را ببینید، لطف بفرمایید یکی از خانوم ها را خبر کنید بیایند دم در،کارت شناسایی ام را می خواهند، نشان میدهم و موبایل را هم از من تحویل می گیرند، وارد دفتر مددکار اجتماعی میشوم، احوال هاجر را می پرسم و خواهر کوچکترش را...
قدری با هم صحبت میکنیم. از او راضی هستند، از خواهر کوچکش هم. ازنگرانی هایم با خانوم مددکار صحبت میکنم. از آینده ای که نمیدانم، نهایتا سکوتی طولانی میکنیم...
با بغضی پنهان شده میگویم، خدا بزرگ است، خودش حمایت میکند انشاءالله...
از دفتر بیرون می آیم و به سمت خوابگاه میروم، خواهر کوچک هاجر را می بینم، سلام میکنم، به من میگوید خانوم مشاور، می خندم به رویش، حالش را می پرسم و با هم میرویم که هاجر را ببینیم.داخل اتاق می شویم، چشمش که به من می افتد از جایش بلند میشود.دخترکِ آرام و معصومی که هیچوقت اندوه درون قلبش را بروز نداد و ندیدم...
با هم می نشینیم لبه تخت. حالش را که می پرسم، میگوید تشنه ام.تازه یادم می آید، چقدر تشنه ام،
ابراز تشنگی میکنم و با هم می زنیم زیر خنده.کمی با هم صحبت میکنیم. متوجه می شوم که هر دو خواهر روزه اند. لبخندی از
روی رضایت به لبم می نشیند. یک لحظه بیاد همه نگرانی هایم می افتم، غم و
غصه هایی که این مدت ذهنم را درگیر خودش کرده بود.
چشم بهم می زنم یک ساعت گذشته، باید بروم، قول داده ام. کم کم خودم را جمع و جور میکنم، از بچه ها خداحافظی میکنم. چشمهایم داغ می شوند از اشک، در راه دائما با خود زمزمه میکنم...
خانه اش خراب آنکه تو را خوشبخت نخواست...
پ. ن:
حدود هشت ماه پیش پدرو مادر هاجر توسط مامورینِ قانون به جرم بی
بند و باری، اعتیاد و عدم صلاحیت فرزند پروریِ،دستگیر شده اند، دخترک از نعمت حضور در
کنار خانواده محروم و طی حکم دادستانی محترم با خواهر کوچکترش به بهزیستی
منتقل شد.
دل نوشت :
گرچه به قدرت خداوند اعتقاد و اعتماد دارم، امّا ملتمسانه خواهش میکنم، در لیالیِ قدر، از خداوند عاقبت بخیری برای این دختر معصوم و همه دختران و پسرانی که سرنوشتی اینچنین دارند بخواهید...
دعا کنید مقدّراتشان سرشار از خیر و رحمت و برکت باشد.
گرچه روئیدن و بالندگی، مطلوب تمامی خلائق است، اما این مهم ممکن نیست مگر با مشقت.