مدرسه عاشق می شود...
دقیقا دو شب پیش که دلتنگی چنان وجودم را گرفته بود که فکر می کردم پژمرده تر از من وجود ندارد
و صبحش که با قدم های کسل و خسته به مدرسه رفتم و احساس می کردم امروز هیچ رمقی برای انجام فعالیت های روزمره ام ندارم
با ورودم به مدرسه و شاید با گذشت کمتر از بیست دقیقه از حضورم در جمع بچه ها چنان آرامشی وجودم را فرا گرفت که دوباره طبع عاشقی ام گل کرد
انرژیِ بچه ها بی نظیر است، فوق العاده ست
عاشقشان هستم، با همان خنده های حتی نابجایشان...
اپیزود دوم:
تصور کنید لحظه ای که زنگ کلاس پس از بیست دقیقه ساعت تفریح به صدا در می آید
تو در سالن مدرسه بلند می گویی دخترهااا کلاااس، دبیرهاتون دارن میرن، جا می مونین هاااا
بعضی ها می دوند و هول برشان می دارد
دخترک بدون اینکه هیچ تغییری در چشمانش ایجاد شود، گویا اصلا نشنیده صدای مرا، گردنش را کج کرده و خیره خیره نگاه می کند کفشدوزکی را که روی انگشت سبابه اش راه می رود
عاشق این دخترانه های شان می شوم...
نوجوانی سن عجیبی ست :)
اپیزود سوم:
در مراسم صبحگاه بین تذکراتم دوباره خواهش میکنم که بچه ها ساعت تفریح در کلاس نمانید و خودتان به حیاط بیائید، صدای زنگ کلاس را هم که شنیدید بروید سر کلاس، پیش از ورود دبیران...
حرفم را با این مثال شروع میکنم:
قابل توجه اون دسته از دانش آموزانی که ساعت تفریح باید بغلشون کنیم بیاریمشون پایین...
حالا صدای خنده بچه ها و من می شکند فضای سنگین معلم و شاگردی را
مدرسه عاشق می شود...
گرچه روئیدن و بالندگی، مطلوب تمامی خلائق است، اما این مهم ممکن نیست مگر با مشقت.